Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

one of the invisibles ...

ستاره ...

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۶ ق.ظ
زمان برای هیچ کس نمیگذشت ...
مثل آرزو های کودکانه ای که داشتم ...
من جدا بودم ، با دیوار های به طول بی نهایت به دورم ...
که من را از همه هرج و مرج های زندگی شما دور میکرد ...
من راه میرفتم ، نگاه میکردم ، میخندیم ، گریه میکردم ...
و همه بی حرکت بودند ...
نقش زدم ، آتش زدم ، سوخت و سوزاند ، بر باد رفت 
به افقی رفت که من نداشتم ...
از پشت دیوار برایشان از خوب بودن گفتم ...
دروغ گفتم ، چهره ام رفت ، هر بار چشم هایی پوشیدم و نگاه هایشان را تمرین کردم ...
و باختم ...
و این شد داستان تنی که پارچه ای سفید دور یادگار های قرمز اش میکشید ...
پارچه ای که گاهی دست هایی بودند که هیچوقت عقب نمی رفتند ...

۹۶/۰۹/۱۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی