Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

Instagram
Vahid_jk@
(تو دایرکت بگید تو اینجا پیدام کردید !)


unnamed.blog.ir

آخرین مطالب
پیوندها

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

پیش از آن که سروده هایم را بشنوی ...
در چند لحظه ی کوتاه قبل از تمام شدن ،
چیزی را نشانت خواهم داد که تا به حال ندیده ای ...
آن هنگام که چشم هایت در اوجِ نگاه خداحافظی می کنند ...
و صفحه سیاه می شود  ...،
پرده ها را خواهند بست  ... 
و این زمزمه ، برای تو باقی نمی ماند ...
تو آخر شب ، از دیدن این خلاصه ی دو بعدی ،
روی آن صفحه سفید و گچی ، خوابت نخواهد برد ...
و نمیدانی که دنیای من هنوز هم دور یک ستاره می چرخد ...
و آنجا ، آنچه میان من و تو فاصله می اندازد ،
رقص آرام من و هیاهوی سرکشی تو خواهد بود ...
















P.S) "If you listen to the wind you can hear me again ..."
۰ نظر ۲۱ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۰

من الان میتونم تک تک احتمالات رو بسنجم 

احتمال واکنش هایی که تو انجام میدی 

میشه همه ی اتفاقاتی که توی ذهنت میگذره رو پردازش کرد 

اتفاقاتی که با جا به جا شدن اطلاعات و تفسیر اون ها به یه نتیجه خاص منجر میشه 

یه نتیجه خاص و قابل پیش بینی ...

...

تو هنوز هم میتونی شهر رو نجات بدی 

و حتی " ماتریکس" رو نابود کنی 

فقط کافیه انتخاب کنی که کدوم در رو باز کنی ...

"من فقط راه رو نشون تو میدم و این تویی که باید ازش عبور کنی "

 من نتیجه ی کار رو از الان می دونم 

ولی تو آزادی ...

...

...

...

این سیستم با دونستن نتیجه کار های تو ساخته شده...

چنین سیستمی هیچوقت نابود نمیشه ...


۱ نظر ۱۷ دی ۹۴ ، ۰۱:۵۲
از روی صندلی های غبار گرفته ، دفترچه نوشته ها را نگاه می کنم ...
فکر می کردم که تو لا به لای برگه های آن هستی ...
و حالا لایه از خاک را به آغوش گرفته ای  ...
 آرام خوابیده ای ...
نمی خواهم اثر انگشت هایم رویت حک شود ...
نمی خواهم پاک شوی ...
تو همچنان خوابی ... که سقف آرام آرام صدای باران می گیرد ...
سقف اینجا آرام فرو می ریزد ...
و قطره ها خاک را پاک خواهند کرد ...
و تنها می شوی ، با صفحه هایی ترک خورده ...
و من باران را نگاه می کنم ...
او همه خاطرات را پاک خواهد کرد ...










۰ نظر ۰۲ دی ۹۴ ، ۱۷:۴۵
جلویم می نشیند ...
در نگاهش هیچ چیزی نیست ... 
بیشتر از من ، به دیوار پشت سرم خیره می شود ...
انگار یک شیشه ام ...
دستکش هایش را در می آورد و می گذارد روی میز ... 
دست هایش مرا یاد گذشته می اندازد ...
شاید هم آینده ... 
نمیدانم ...
نوشیدنی تلخ دلنشین را رها می کنم ...
به تلخی اش نمی ارزد ...
چترم را بر نمیدارم ...از او متنفرم ...
ولی می دانم که تا خانه خیس می شود ...
میگذارمش برای او ...
بلند می شوم ... 
و میز هر لحظه کوچک و کوچک تر می شود ...
حالا دیگر نگاه می کند ..
. ولی دیر شده است ...
من دیگر شیشه نیستم ...
...

۰ نظر ۰۱ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۸