Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

Instagram
Vahid_jk@
(تو دایرکت بگید تو اینجا پیدام کردید !)


unnamed.blog.ir

آخرین مطالب
پیوندها
بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته که حس می کنم چیزی کشف کردم ، چیزی که تا الان هیچ کس تجربه نکرده !
و میام اینجا به چیزی می نویسم به یادگار اون حس ...
خیلی وقتا هم همه چی مرده ! ... مثل الان که همه چی یه پوسته ست و من تا نگاهش می کنم میشکنه ... 
مثل الان که یه صفحه خالی جلومه و یکی میخواد پر بشه ، یکی میخواد بذاره بره ، یکی میخواد حرف نزنه ، یکی میخواد دنیا رو بترکونه و هر دفعه یکیشون برنده میشه و من خسته از بودن همشون ...
همینجای جمله بود که ایستادم ، آدم خیلی خفن درونم ساکت شده ، و اونی که میخواد همه چی تموم بشه جلو اومده ، من چی میخوام؟ یه دکمه ی ریست گنده ! که بنویسمش جوری که تو ننوشتی، جوری که اثری از تو نباشه
جوری که این جمله ها به هم ربط پیدا کنه ... 
پایین تر از من همه خالیه ، چپ و راستم دو تا کاغذ به دست ، بالا سرم یکی که سیگار میکشه و همه منتظرن براشون کف بزنه ، اگه بزنه ، و هزاران نفر از رو به رو ، چراغ به دست ، و نور لعنتیشون که چشم منو میزنه ! ...
بذار تموم شه ...











پ.ن) گه ترین نوشته ی تاریخ که هیچ حسی رو منتقل نمیکنه ! 
۰ نظر ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۴:۰۵
هر کاری میکردم کافی نبود ...
خوب نبود ...
عالی نبود ...
اگه بهترین چیزای دنیا رو هم می آووردم بازم ایراد داشت ...
مثل یه مو وسط غذای بهترین رستوران دنیا ...
و من باید بازم می دویدم ...
بازم چنگ مینداختم ، شاید دستم یه جایی گره بخوره و نیوفتم ...
و میشمردم ...
اگه 18 بودم به اون 2 تای لعنتی فکر کردم نه اون 18 تا ...
اگه حرفی زدم به این که خوشش اومد یا نه فکر کردم نه به این که حق داشتم حرفی بزنم ...
تقصیر من بود ...
و تو ...
و تو ...
و تو ...
تو نذاشتی آواز بخونم ... 
تو نذاشتی حرفمو بزنم ...
چون باعث شدی فکر کنم این که مردم چپ چپ نگام کنن بده ، یا این که اگه کسی رو ناراحت کردم باید بیشتر از طرف مقابل ناراحت باشم ...
تو یادم دادی شمردنو ،خوب بودنو ...
و نخواستی کمکم کنی، تو فقط گفتی "ریدی !" و رفتی ...
ولی من یه روز خفه میکنم این صدای مسخره رو ...
این فکر بقیه رو ...
این جمله ی به اندازه کافی خوب نبودی رو ...
و همه ی ساعت هامو میندازم دور 
و میشینم نگاه میکنم پایین رفتن خورشیدو ...
جایی که تو نیستی ...
جایی که صدات نیست ...
جایی که نه فرصتی هست نه پشیمونی ای ...
۲ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۳

اومدم اینجا چون می خواستم فرار کنم ...

اینجا بی نظیر بود ، نه خوب ، نه بد ، نه عدد  ....

همه اش تقصیر این مغز لعنتی بود ...

این بی مغز ها با هم خوب بودن ، هیچ چیزی براشون مهم نبود ...

به زندگی گهشون عادت کرده بودن ...

توی جنگل هم لیست و عدد معنی نداشت ...

زندگی بود ، گذر زمان و حکم رانی طبیعت ....

فقط برای یه هدف ... بقا به هر قیمتی ... و بس ....

 مشکل من بودم ، من تنها بودم ، تنها کسی که لیست داشت ...

تنها شمارنده ...

تنها ذهنی که نمی تونست خاموش بشه .... 

۱ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۳۷
تبدیل به خشم شد ...
نگاه کردن ، درس خواندن ، کار کردن ، حرف زدن ...
همه شدند همراه این غول بی شاخ و دم درون من ...
حتی وقتی آرام بودم انگار نقشه های هزار ها خفه کردن در من آفریده می شد ...
و از درون با دست وپاهایش که من بسته ام فریاد میزد ، آنقدر که دیگر خوابش می برد تا ساعتی دیگر که جهانی که برایم ساخته اند با چوب و نیزه بیدارش کند تا دوباره فریاد بکشد ...
خنجرش را دوباره در من فرو میکند و من خیره مانده ام با دست هایی که قدرت ندارند ، چون همه ی قدرتشان رفت ، روزگارشان به سر رسید و چیزی سنگین تر کلید پیانو بلند نکردند تا امروز مرا نجات دهند ...
سنگین ترین کارشان دکمه زدن بود و فقط صدایی برآوردند که دیوار ها شنیدند ، همین هاییکه مرا به زور نگه داشته اند ...
دیوار سپید من ، من از تو نمیگذرم ، تو خواهی ماند با تمام قاب عکس های زندگی من ، با زیبایی رو به رویم ، و من از تو رد نمیشوم ، رو به رویت می نشینم ، و فقط در حسرت آنچه شاید در ماورای تو باشد به عکس هایی می نگرم که کاخی سنگین از خاطره ساخته اند ...
۱ نظر ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۵
میدونی من احساس میکنم تو همیشه برای ریدن در آماده ترین وضعیت بودی  ! ...
مثلا ریدن وفتی میخوام وارد این گه دونی بشم ...
یا وقت هایی که داشتم واقعا با چیزی حال می کردم و بدبختی ها یادم رفته بوده ...
یا وقتی دارم سریع حرفایی که تو ذهنم میاد رو تایپ می کنم ....
اون وقته که از راه می رسی و میگی هی ، ببین تو حق نداری فراموش کنی ...
تو این تئوریِ It could be worse رو ثابت کردی ...
و من مجبورم حتی وقتی یه نفر لبخند زد هم با خودم فکر کنم خب حالا چه نقشه ای تو کله ت میگذره که به این هم برینی ...
حتی الان دارم فکر می کنم که اولش فکر میکردم چه نوشته ی خوبی ولی تو ریدی توش  ! ...
------------------------------------------------------------------------
و الان فکر میکنم که این حقیقتو نباید برای بقیه مطرح کنم ...
و باید نوشته هامو پاک کنم ...
نه فقط همون یه خط ، باشه این دفعه هم تو ریدی ...
در بهترین و کامل ترین وضعیت ، در زمانی که انتظارشو نداشتم و یه چیز دیگه فکر میکردم ...
...







پ.ن) قبلنا تصورم از تو فقط دو تا چشم خیلی گنده بود ، ولی داره کم کم تبدیل میشه به دو چشم خیلی گنده و یه لبخند مزخرف اعصاب خورد کن ! ... احتمالا در طی زمان زیاد و کم میشه ، ولی تو هیچوقت گوش نخواهی داشت ...  


۱ نظر ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۰۵

انقدر رو به نابودی است که فقط باید جمله ای بنویسم تا این روند مسخره ی ماهی یک نوشته لااقل حفظ شود...

و وقتی جمله ام تمام شد باید به این فکر کنم که یک نقر اگر بیاید این جمله را بخواند از این همه کلمه ی نابودی و مسخره و مزخرف و غیره حالش گرفته میشود و پسر ! تو خودت میدانی که آدم های منفی عن اند و همه تقصیر های عالم را گردن دارند و همه دنبال کسی میگردند که بگوید خوب است و الکی بخندد و حس خوبی به دیگران بدهد ...

و بار برمیگردم سر کلمه ی نابودی و فکر میکنم که این خودش چرخه ی مسخره ی نابودی است که چون حکم داده اند که نابود باشی اولین کسی را که پیدا میکنی کمی از غر های دلت برایش میگویی و چون عن هستی ! تنها تر میشوی و نابود تر ...

و دوباره فکر این که چقدر این نوشته منفی شد و من باید آخرش را کمی مثبت تر کنم ولی نمی شود ...

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۳۴

ما زنده ماندیم ...

گرچه آدم ها عوض شدند ...

گرچه وزن آنچه با خود می کشیدیم آنقدر شد که کمرمان را خم کرد ...

کاش حرف گم نمیشد ...

کاش اگر کسی میمرد میگفتم "it was a beautiful death " نه این که انگار همه چیز تمام شده باشد ...

ما زنده ماندیم ...

با این که دریا نبود ...

خواب نبود ... 

سبز نبود ...

۰ نظر ۲۲ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۰
زمان برای هیچ کس نمیگذشت ...
مثل آرزو های کودکانه ای که داشتم ...
من جدا بودم ، با دیوار های به طول بی نهایت به دورم ...
که من را از همه هرج و مرج های زندگی شما دور میکرد ...
من راه میرفتم ، نگاه میکردم ، میخندیم ، گریه میکردم ...
و همه بی حرکت بودند ...
نقش زدم ، آتش زدم ، سوخت و سوزاند ، بر باد رفت 
به افقی رفت که من نداشتم ...
از پشت دیوار برایشان از خوب بودن گفتم ...
دروغ گفتم ، چهره ام رفت ، هر بار چشم هایی پوشیدم و نگاه هایشان را تمرین کردم ...
و باختم ...
و این شد داستان تنی که پارچه ای سفید دور یادگار های قرمز اش میکشید ...
پارچه ای که گاهی دست هایی بودند که هیچوقت عقب نمی رفتند ...

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۲:۴۶
آرزو های من را شکست ...
از تن فریبنده اش بیرون آمد ، حجمش رو به رویم را اشغال کرد ...
بند بند های فکرم که من را نگه داشته بودند، به دو نیم شد ...
گوشه ای از من نشست ، خواب هایم درد گرفت ...
روی گوش هایم راه رفت و لحظه هایم را خورد و پایه های هر چه می ساختم را بیرون می کشید ...
در این صفحه گرد نشسته ام ، با 12 عدد که دورم را گرفته اند ...
میخوانند و میچرخند ، یا من میچرخم ... 
و تنها گاهی صدای آهنگم آنها را نگه میدارد ...
و صدای آهنگم این حجم آزار دهنده را کمی می کشد ! ...
من یک آهنگ دارم ...

"Would i ran off the world someday !?"  ... 
۱ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۲:۴۰
میگفت زندگی های ما مثل یه سری نمودارن ، یه سری خط 
که گاهی با هم برخورد میکنن 
گاهی شد که این تاس خیلی خیلی بزرگ عالم حکم داد
و برخورد کردیم و کمی گرد و خاک دلمون کم شد ...
الان فکر میکنم به آدم هایی که روزی مسیرشون فرق خواهد کرد
و فکر میکنم و برای اولین بار از این حجم وحشتناک واگرایی میترسم ...
برای اولین بار خودم رو توی پیری تصور میکنم ...
اون موقعی که چیزی جز داستان پخش شدن ها برام نمونده که تعریف کنم ...
و برای بچه ای که رو به روم توی داستانی کاملا متفاوت غرق شده بگم که همه این تقاطع های زندگیش روزی خاطره و اشک میشن ...
و اون نفهمه و این لوپ بی نهایت ادامه پیدا کنه ...
۱ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۱