Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

one of the invisibles ...

فک کنم دلم میخواد یه لیست از کسایی که بدم میاد داشته باشم . 


کسایی که شبا زود میخوابن و سحرخیزن ! ...

کسایی که فک میکنن راه رفتن روی پله برقی به زودتر رسیدنشون کمک میکنه  ...

اونایی که با این که صدای حرکت مترو رو میشنون بازم میدون تا بهش برسن ! ...

اونایی که با نچ نچ کردن سعی دارن احساسات یا اعتراضشون نسبت به یک مسئله رو مطرح کنن ...

اونایی که وقتی وارد یه جایی میشن که یکی توش نشسته چراغا رو روشن میکنن (مخصوصا اگر اون مکان کلاس باشه !) ...

کسایی که فک میکنن بچشون باهوشه ! ...

کسایی که با چراغ خواب می خوابن ! ...

اونایی که از شکار لذت میبرن ...

و اونایی که از برنچ شفته بدشون میاد و فک میکنن که بی کلاسه !  ...
 








۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۰

روزی کسی را دیدم ، که به کسی نیاز داشت 

به کسی که به هیچ چیز نیاز نداشت ...

و این بی رحمانه ترین چیزی بود که در زندگی دیده میشد ...

.

.

.

.

.

پ.ن) و هر روز می بینم ...

۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۵
هر سال که میگذرد ، همه جا را سیاه و سفید تر میبینم ...
انگار دنیا را با آمدنم رنگ زده اند و با گذشتنش میخشکد و می پوسد و میریزد ...
گاهی روی سفیدی رنگ هایی می بینم ...
روی دیوار سفیدی که رو به رویم است ... 
دیواری که رویش نقاشی های کودکانه ام را با قلمو ی بی رحم و رنگ بی روح دفن کردند ...
و مزار خاطرات من شد ، مزار آنچه میخواستم شوم ...
مزار یک داستان ...
و تمام شدنش هم با همین سفیدی ای است دورمان می کشند و به خاک تقدیممان میکنند  ...
و دفن می شود خط خطی هایمان ... مزار آنچه شدیم و نشدیم ...
مزار یک داستان ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن )   باز هم  : 
Speak_to_me from Amy lee
۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۳۱

چقدر طور میکشه تا بفهمی تنهایی ، ناراحتی ، افسردگی و خشم توی یه حلقه با فیدبک مثبت قرار دارن !

و به نظرم هیچ کس به درجه ای بالا از شعور و کمال نمیرسه مگر این که این حقیقت رو درک کنه ...

و به همین دلیله که معمولا هر کسی به درجه ی بی شعور نبودن نمیرسه ...

.

.

.

.

.

پ.ن ) یکی از مزایای درس کنترل همین بود ...

.

۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۹

شب ،بافته ای ست زیبا که بر روی رخ زرد روز می کشم ...

در ماورای این پوسته ی نازک دوست داشتنی که روی چشم هایم را گرفته اند 

من آرزو می شوم برای کودکی در درونم که در یک قاب گچی 

در حسرت حرکت ، به دیوار های بیرونش مشت می کوبد ...

و چیزی میخواهد ، که من نیستم ...

بگذار پنجه در پنجه ی هستی بمانم ...

شاید روزی خسته شوم ...

شاید روزی خسته شود ...



۱ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۱۹

روزی روزگاری ، یک روز ساده ی بی اتفاق را آغاز کردی ، آمدی نشستی روی صندلی های آرایشگر ، موهایت را عوض کرد و برایت لبخند ساخت ...

خورشید تابید ، آب بالا رفت و فرود آمد ، از فرود آمدنش پرتو ای روشن شد و از تو برگشت سمت دریچه ...

و لنز نگهش داشت تا روزی از هوا برسد به دست ساعت ها نگاه ،  که فکر کنند و بنویسند و تکه ای از خاطراتشان در آن جا بماند ...

روز ساده ی تو بود و گذشت ...

و زندگی من را پیچیده تر کرد ...

...

...

۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۱

هر چه میخواست گفته شود ، به جای تکان خوردن های آن دو خط قرمز ، در سیاهی میان رنگ ها نمایان بود ...

دایره ای سیاه که گاهی بزرگتر میشد و میخواست تمام جهان تو را ببلعد در خودش ...

و گاه با فروتنی رو به سوزانندگی آفتاب حقیقت تنگ میشد و می بست و روحی کم رنگ از تو بیشتر وجود نداشت ...

...

کاش گوشه نبود و مردمک تنها ...

-----------------------------------

-----------------------------------

۰ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۴

با تقریب بسیار دقیقی ، هیچ کس آدم نمیشه مگر این که مثل خودش باهاش رفتار کنی  ...

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن) ما که نفهمیدیم عیسی مسیح چجوری بیشعورا رو آدم میکرد ! ...

۰ نظر ۱۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۴

یه سری هستن که هدف از آفریده شدنشون به هم زدن پیوستگی این صدای دلنشین قطره های بارونه ...

اینا دقیقا همون کسایی هستن که نمیدونن هدف از آفریده شدنشون به هم زدن پیوستگی این صدای دلنشین قطره های بارونه ! ...

و همونایی ان که فکر میکنن آفریده شدنشون هدف هم داره !  ...

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن مهم ) تنها راه آسودگی بی نیازیه !

.

.

.

۱ نظر ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰

چه میبینی !؟

سنی که فقط یک عدد است !؟ ...، خوابی قطعه قطعه !؟ ...صدایی آزار دهنده !؟ ...

برقی که از چشم میرود !؟ ... چه میبینی !؟ صدای بم خسته !؟ ...

خراش هایی که زیر پوست مخفی اند  !؟ ...

یا نشستنی که سال هاست ادامه دارد !؟ ...

خشم لا به لای انگشت ها مانده است ...

آواز سر مده ، صدایت بر باد میرود ، 

و محکوم مانده ای به شنیدن پژواک های بی فایده ی یکی دیگر ...

سال های دراز در ناخودآگاهت ...

زندگی را دزدیده اند ...

برای عده ای میگذرد ... 

ولی انگار ما هستیم و گناه طی نشدن ...

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۹