Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

one of the invisibles ...

زمان برای هیچ کس نمیگذشت ...
مثل آرزو های کودکانه ای که داشتم ...
من جدا بودم ، با دیوار های به طول بی نهایت به دورم ...
که من را از همه هرج و مرج های زندگی شما دور میکرد ...
من راه میرفتم ، نگاه میکردم ، میخندیم ، گریه میکردم ...
و همه بی حرکت بودند ...
نقش زدم ، آتش زدم ، سوخت و سوزاند ، بر باد رفت 
به افقی رفت که من نداشتم ...
از پشت دیوار برایشان از خوب بودن گفتم ...
دروغ گفتم ، چهره ام رفت ، هر بار چشم هایی پوشیدم و نگاه هایشان را تمرین کردم ...
و باختم ...
و این شد داستان تنی که پارچه ای سفید دور یادگار های قرمز اش میکشید ...
پارچه ای که گاهی دست هایی بودند که هیچوقت عقب نمی رفتند ...

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۲:۴۶
آرزو های من را شکست ...
از تن فریبنده اش بیرون آمد ، حجمش رو به رویم را اشغال کرد ...
بند بند های فکرم که من را نگه داشته بودند، به دو نیم شد ...
گوشه ای از من نشست ، خواب هایم درد گرفت ...
روی گوش هایم راه رفت و لحظه هایم را خورد و پایه های هر چه می ساختم را بیرون می کشید ...
در این صفحه گرد نشسته ام ، با 12 عدد که دورم را گرفته اند ...
میخوانند و میچرخند ، یا من میچرخم ... 
و تنها گاهی صدای آهنگم آنها را نگه میدارد ...
و صدای آهنگم این حجم آزار دهنده را کمی می کشد ! ...
من یک آهنگ دارم ...

"Would i ran off the world someday !?"  ... 
۰ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۲:۴۰
میگفت زندگی های ما مثل یه سری نمودارن ، یه سری خط 
که گاهی با هم برخورد میکنن 
گاهی شد که این تاس خیلی خیلی بزرگ عالم حکم داد
و برخورد کردیم و کمی گرد و خاک دلمون کم شد ...
الان فکر میکنم به آدم هایی که روزی مسیرشون فرق خواهد کرد
و فکر میکنم و برای اولین بار از این حجم وحشتناک واگرایی میترسم ...
برای اولین بار خودم رو توی پیری تصور میکنم ...
اون موقعی که چیزی جز داستان پخش شدن ها برام نمونده که تعریف کنم ...
و برای بچه ای که رو به روم توی داستانی کاملا متفاوت غرق شده بگم که همه این تقاطع های زندگیش روزی خاطره و اشک میشن ...
و اون نفهمه و این لوپ بی نهایت ادامه پیدا کنه ...
۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۱
صبح صدای فریاد نفرت انگیزش بیدارم کرد...
از کنار آرزو پا شدم تا به خودآزاری ام برسم ...
مطمئن بودم آرزو جایی نمیرود ، همین جا می ماند ...
اگر وقت کند کمی به خودش میرسد ،تا کمی جلوه دار تر شود ...
از سم روی میز کمی میخورم ...
سر تا پایم را میپوشانم تا کسی نبیند ، مثل یک مومیایی 
و وارد غبار میشوم ...
پیاده میروم ، پول هایم را برای آرزو نگه داشته ام ...
صدای آرزو را میگذارم توی گوش هایم ...
چند گرگ به من تنه میزنند و یک زالو نزدیک است به من بزند ...
قامت سیاهش روی بلند ترین مخروبه ی شهر دیده میشود ، 
و چندین نفری که از مخروبه بالا میروند ...
هر چند وقتی یک نفرشان سر میخورد و پایین می افتد و می میرد ...
گاهی هم کسی به قامت سیاه میرسد ...
راستش من هیچوقت نخواسته ام بالا بروم ، چون آرزو نمیخواهد ...
معمولا وقتی میرسم شروع به کار میکنم ، دوست ندارم دست و پا و تنشان را ببینم، 
بدنشان مثل من پوشیده نیست ، صاف است ، بدون جای زخم ...
صاف بودنش اذیتم میکند ... و من به آرزو فکر میکنم که نیست ...
مینشینم به خط انداختن و طرح زدن روی این تن ...
نمیدانم سرانجام چه میشود ،
ولی گاهی از میان بهترین طرح ها کسی انتخاب میشود ، برای رفتن از این شهر ...
آنجا آرزو میتواند بیرون بیاید ...
این تنها راه من است ...
و تنها راه آرزو ...
صاف های بی خط و خشی که از کنارم رد میشوند میخندند، 
به چاره نداشتن من ...
همان بهتر ...
آرزوی من بهتر است بیرون نیاید ...
با فریاد دوباره ای که ساعت را اعلام میکند بلند میشوم و به خانه می آیم ...
هیچکس نیست ، اما آرزو هست ...

۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۴۵
ترک خوران ریخته می شوم جای ثابت هر روز ...
کنار میکشم ، جمع میشوم و مچاله تر تا با کسی برخورد نکنم ...
اما به همه میخورم ... به هر کسی که نمیخواهم ...
دوباره تکه ای از من انگار روی لباسش فرو میریزد ...


"وقتی فردا بیاید از من چه مانده است ؟ ... " 

۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۹
برای چی همیشه فکر میکنم که باید از حتی یه کم خوشحال بودن هم احساس گناه کنم !!؟ 
واقعا !؟ ...
...

۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۴

فکر میکردم که با پاک شدن همه اثر لکه هایم از تمام نقاط این شهر بزرگ تر میشوم ، یا کسی فکر میکند به آخرین لحظه هایم ، یا داستانی میشوم که انتهایش  ...  مهم نیست ...
پس از سال ها ساییده شدن ، دیده ام که اگر از این صفحه ی ننگین پاک هم شوم ، تنها قضاوت این همواره قاضیان ، همراه یادگار من است ...
خوش به حال آنها که تاثیری داشتند ... نه ما که از دستگیره ی در تا نکبتی به نام بلاگ و دود و چراغ های این شهر و نتی که موقع کلمات من قطع میشود ، رو به رویمان ایستاده اند که حتی تمام شدنم را هم بی اثر کنند  ...
۰ نظر ۱۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۵۷
بر خلاف همه ی سنگدل هایی که دنیا را پر کرده اند ، من هر احساسی که ساخته ام را رها نمی کنم ...
حتی اگر آن رو به زوال ِ روی آب ، کشتی نوح باشد ، چه برسد به این تکه چوب های گسسته ...
و من متاسف نیستم ویلسون ، آن که نگاه می کند و حرف را نمی شنود باید متاسف باشد ...
و آن که رها می کند تا به سایه ای برسد که منتظرش نبوده است ...


۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۲
در نهایت 
هیچ چیز با آنچه پشت پلک هایمان نگاشتیم همخوانی نداشت ...
.
.
.
.
.

۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۶

داستان تکراری میخ و ضربه را برایم میگوید ...

صدای گفتنش فرق کرده ، بدتر شده است و بهتر نه  ...

برای هر باری که گوینده بوده است چوب خط کشیده ام ...

چوب خط هایی ک روی هوا سیاه بودند ، وقتی نشستند سرخ شدند 

  و حالا هم رنگ من اند ...

باشد که روزی به یادگار آنچه بر این تن رفت ، 

قالب شیشه ای نگاهی بشکند ...

۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۶