Unnamed

one of the invisibles ...

Unnamed

one of the invisibles ...

بر خلاف همه ی سنگدل هایی که دنیا را پر کرده اند ، من هر احساسی که ساخته ام را رها نمی کنم ...
حتی اگر آن رو به زوال ِ روی آب ، کشتی نوح باشد ، چه برسد به این تکه چوب های گسسته ...
و من متاسف نیستم ویلسون ، آن که نگاه می کند و حرف را نمی شنود باید متاسف باشد ...
و آن که رها می کند تا به سایه ای برسد که منتظرش نبوده است ...


۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۲
در نهایت 
هیچ چیز با آنچه پشت پلک هایمان نگاشتیم همخوانی نداشت ...
.
.
.
.
.

۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۶

داستان تکراری میخ و ضربه را برایم میگوید ...

صدای گفتنش فرق کرده ، بدتر شده است و بهتر نه  ...

برای هر باری که گوینده بوده است چوب خط کشیده ام ...

چوب خط هایی ک روی هوا سیاه بودند ، وقتی نشستند سرخ شدند 

  و حالا هم رنگ من اند ...

باشد که روزی به یادگار آنچه بر این تن رفت ، 

قالب شیشه ای نگاهی بشکند ...

۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۶
فک کنم دلم میخواد یه لیست از کسایی که بدم میاد داشته باشم . 


کسایی که شبا زود میخوابن و سحرخیزن ! ...

کسایی که فک میکنن راه رفتن روی پله برقی به زودتر رسیدنشون کمک میکنه  ...

اونایی که با این که صدای حرکت مترو رو میشنون بازم میدون تا بهش برسن ! ...

اونایی که با نچ نچ کردن سعی دارن احساسات یا اعتراضشون نسبت به یک مسئله رو مطرح کنن ...

اونایی که وقتی وارد یه جایی میشن که یکی توش نشسته چراغا رو روشن میکنن (مخصوصا اگر اون مکان کلاس باشه !) ...

کسایی که فک میکنن بچشون باهوشه ! ...

کسایی که با چراغ خواب می خوابن ! ...

اونایی که از شکار لذت میبرن ...

و اونایی که از برنچ شفته بدشون میاد و فک میکنن که بی کلاسه !  ...
 








۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۰

روزی کسی را دیدم ، که به کسی نیاز داشت 

به کسی که به هیچ چیز نیاز نداشت ...

و این بی رحمانه ترین چیزی بود که در زندگی دیده میشد ...

.

.

.

.

.

پ.ن) و هر روز می بینم ...

۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۵
هر سال که میگذرد ، همه جا را سیاه و سفید تر میبینم ...
انگار دنیا را با آمدنم رنگ زده اند و با گذشتنش میخشکد و می پوسد و میریزد ...
گاهی روی سفیدی رنگ هایی می بینم ...
روی دیوار سفیدی که رو به رویم است ... 
دیواری که رویش نقاشی های کودکانه ام را با قلمو ی بی رحم و رنگ بی روح دفن کردند ...
و مزار خاطرات من شد ، مزار آنچه میخواستم شوم ...
مزار یک داستان ...
و تمام شدنش هم با همین سفیدی ای است دورمان می کشند و به خاک تقدیممان میکنند  ...
و دفن می شود خط خطی هایمان ... مزار آنچه شدیم و نشدیم ...
مزار یک داستان ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن )   باز هم  : 
Speak_to_me from Amy lee
۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۳۱

چقدر طور میکشه تا بفهمی تنهایی ، ناراحتی ، افسردگی و خشم توی یه حلقه با فیدبک مثبت قرار دارن !

و به نظرم هیچ کس به درجه ای بالا از شعور و کمال نمیرسه مگر این که این حقیقت رو درک کنه ...

و به همین دلیله که معمولا هر کسی به درجه ی بی شعور نبودن نمیرسه ...

.

.

.

.

.

پ.ن ) یکی از مزایای درس کنترل همین بود ...

.

۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۹

شب ،بافته ای ست زیبا که بر روی رخ زرد روز می کشم ...

در ماورای این پوسته ی نازک دوست داشتنی که روی چشم هایم را گرفته اند 

من آرزو می شوم برای کودکی در درونم که در یک قاب گچی 

در حسرت حرکت ، به دیوار های بیرونش مشت می کوبد ...

و چیزی میخواهد ، که من نیستم ...

بگذار پنجه در پنجه ی هستی بمانم ...

شاید روزی خسته شوم ...

شاید روزی خسته شود ...



۱ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۱۹

روزی روزگاری ، یک روز ساده ی بی اتفاق را آغاز کردی ، آمدی نشستی روی صندلی های آرایشگر ، موهایت را عوض کرد و برایت لبخند ساخت ...

خورشید تابید ، آب بالا رفت و فرود آمد ، از فرود آمدنش پرتو ای روشن شد و از تو برگشت سمت دریچه ...

و لنز نگهش داشت تا روزی از هوا برسد به دست ساعت ها نگاه ،  که فکر کنند و بنویسند و تکه ای از خاطراتشان در آن جا بماند ...

روز ساده ی تو بود و گذشت ...

و زندگی من را پیچیده تر کرد ...

...

...

۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۱

هر چه میخواست گفته شود ، به جای تکان خوردن های آن دو خط قرمز ، در سیاهی میان رنگ ها نمایان بود ...

دایره ای سیاه که گاهی بزرگتر میشد و میخواست تمام جهان تو را ببلعد در خودش ...

و گاه با فروتنی رو به سوزانندگی آفتاب حقیقت تنگ میشد و می بست و روحی کم رنگ از تو بیشتر وجود نداشت ...

...

کاش گوشه نبود و مردمک تنها ...

-----------------------------------

-----------------------------------

۰ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۴